وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

خب این اتفاق خوبی است, این جهیدن خون زیرِ پوستی که بلاتکلیفی خون از کف اش ربوده بود. حال ام بد نیست اما بی خوابی های شبانه دامنه دارند و چند روز است به شدت خون دماغ می شوم. اوضاع زندگی بد نیست و درس ها تقریبا خوابیده اند. شنبه صبح می روم تهران برای انجام پاره ای از خوشی های کوچکِ دل ام. می روم نمایشگاه و بعد هم دیدن چند فیلم خوب و یک تئاتر خوب تر, و دیدن کاخ گلستان و عمارت مسعودیه و کاخ سعد آباد. می رویم که این ها را همراه آدم های احتمالی همراه یا که به همراه خود بگردیم و کمی بی خیال دنیا شویم و این خون مردگیِ ناشی از خوابیدگی های روزانه. 

خیلی مخلصیم بازم.

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 9 اردیبهشت 1395ساعت 22:38  توسط ناشکیبا  |  نظرات (2)