وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

این وحشت بی شمار که مرا به بر می گیرد, از خواب آشفته ی تاریخ است. 

به جان خانه ام می افتم, کتاب های امانتی را جدا می کنم که سر وقت پس بدهم, کتاب های نیمه خوانده را دوباره می چینم توی کتاب خانه تا این عزم واپسین هم کارِگر ام نشود. ظرف ها را خودم می شویم, و حیاط را آب می پاشم که شاید برود از خانه ام این کرختیِ بسیار و این هوای مسموم.

آلبوم های موسیقی را کنار هم, در طبقِ میز می چینم, فیلم ها را کنار هم و ساز خاک گرفته ام را هم کنار دیوار می گذارم.

یک چیز هایی می شنوم, شبیه دیالوگ مثلا, چیز هایی شبیه دیالوگ از احسان کرمی مثلا:

گاهی باید راهت عوض بشه, گاهی که راهت عوض می شه مقصدتم عوض میشه.

خیلی فرقه بین این که وقتی می رسی خونه خودت چراغ رو روشن کنی یا این که چراغ خودش روشن باشه.

+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین 1395ساعت 16:55  توسط ناشکیبا  |  نظرات (1)