وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

اگه الان خیال دارید حال مرا بفهمید و ملغمه ی حواس مرا دریابید، معطوفتان می دارم به این نکات:

یک اینکه چنان در لبه ی تیغ سیر می کنم که اگه قصد داشته باشید منو ببینید، از فرط هیجان احتمالا وجود اشیایی رو در چهار راه حلق خود حس می کنید که عنقریب از اجزای گوارشیتان می باشه.

دو اینکه انقدر شاعرم و عاقل که از هجوم این دوگانگی دارم کنده می شم، ذکر این نکته ضروریه که اگر من روزی زندگیم پایان بیابه احتمالا به یکی از این دلایله: 

1. له شدن زیر چرخ های ماشین های در گذار، وقتی دارم وسط وسط خیابان، از خیابان عکس می گیرم.

2. پاشیدگی وجود و هر دو بعد ذاتیم در اثر افتادن وسط دو عامل عاشقی که محرکش حواس درونیه و عاقلی که به دلیل القای جهان اطرافه!

سه اینکه دلم می خواد دوباره خیال های واهی دوره ام کنن، دلم یه خیال تخت می خواد، یه بلیط یک طرفه، یه لیوان چای زعفران و تکیه دادن و گلی ترقی خواندن. چقدر درگیرم و بی امید، و شنگول و فسرده.

چهارم اینکه خیلی مخلصیم!

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 5 فروردین 1395ساعت 01:41  توسط ناشکیبا  |  نظرات (4)