وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

آن آهنگ معمول را می گذارم, آن صفحه را باز می کنم, آن خودم را در پوستم می گنجانم و همراه گوش دادن می خوانم...

انگار قصد کرده باشم به مردن, به خود کشی از چند جهت, انگار قصد کرده باشم امشب, واپسین خیال بافته شود در خانه ی خرابِ ذهن...

کلمات در چشم هایم جمع می شوند, اشک می شوند, ژاله می شوند, نمی ریزند...

ژاله می شوند برای کوبیدن بر سر دل...

من خواهم مرد عاقبت, نه به مرگ طبیعی, از حسی شبیه آن چه تا کنون داشته ام, از امشب, از شبی شبیه امشب در دل یک تاریکیِ بی تمام!

من دل ام می خواهد کوچه ها را گریه کنم, گریه کنم, گریه کنم, امان از روزی که مرد به دنیا آمدم تا هر وقت اشک ها آمدند و خیال بیشتر زبانه کشید, از درون منفجر شوم!

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 13 اسفند 1394ساعت 01:10  توسط ناشکیبا  |  نظرات (3)