وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

شبیه اندوه های تلمبار شهر, روی دستت مانده ام! 

تا کی, تا کجا, تا کی باید حرف نزنیم, تا کی باید عکس های گذشته را ببینیم و بعد حسرت بخوریم برای آن روز های عکس که ان موقع هم حسرت های داشتیم برای پیش از آن و حسرت های پیش از آن! برایش نوشتم: "انقدر حالم خوبه که بلدم لپامو باد کنم و گیر بدم این نفسا رو که نترکم از خوشی, اما توی همین حال هم دل ام تنگه..." نوشت: یعنی تناقض از سر و روت می باره امیر! آخ, منِ لعنتیِ من, چقدر شب ها قساوت بلدند که عهد کنند تمام خوشی های جهان را بریزند در دل ام, چقدر شب ها رفیق شده اند و خنجر به دست, چقدر شب های لعنت شده ای می شوند که بلدند تمام خوشی های جهان را در دل ام بریزند و من درست در دویِ بامداد ندانم که کی را, از کجای جهان باید شریکِ این همه شادیِ بی گمان کنم, ندانم که در دویِ شبِ زمستان چه کسی بیدار است که گوش کند واگویه های سرخوشانگی را. همایون می خواند, من با صدایش خفه می شوم هر بار, شبِ جدایی هم می خواند از قرار, همایون می خواند من تکلیف نمی دانم, من قصه دارم, هزار قصه ی نخوانده ی گم شده در اعماق. 


می فهمی, می فهمی که چقدر حالم عجیبه؟, می فهمی که دل ام, دل ام, دل ام, آخ از دل ام! بلدم, بلدم شعر بگم, شعر بگم, شعر بگم, خفه بشم, زندگی کنم, زندگیِ چیه, نفس بکشم از هیاهویِ امید, از بی قراری برای صبح که چقدر بلدم زندگی کنم, از این همه شبِ خوبِ خوبِ خوبِ بد, از این همه شب که نمی فهمند من نمی توانم این حجم از شادی های مرموز را به دوش بکشم, از این شب های روشنِ روشن که هزار نقش در دل ام می جوشد, که دل ام می خواهد حرف بزنم, حرف از همه چیز, از کودکی, از خیابانِ سردِ آن روز, از شادی ها و غم هایی که فراموششان کرده ام و ناگاه همه شان چادر کشیده اند بر سر ام, نمی فهم, نمی فهمم اصلا...

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن 1394ساعت 02:05  توسط ناشکیبا  |  نظرات (1)