وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

+ این که این روز ها چه قدر آدم بی هدفِ ساده ای شده ام, چقدر همه چیز تقریبا بی اهمیت است و چقدر خیالی ندارم برای سالیانِ نیامده, چیزِ ترسناکی است. وقتی فکر می کنم نمی دانم نشانی آن آدم جنگجویی که یازده بهمن نود و سه, با خودش عهد کرد که هر طور شده یک مهر نود و چهار, سرِ یکی از کلاس های دانشکده ی علوم پایه ی دانشگاه تهران باشد, تقریبا حسی بین خنده و درد به سراغِ حالِ زارِ این روز های بهمن سرد می آید. این که حالا چقدر ادم خوابیدنم, چقدر می توانم صد سال بخوابم و هر هر لحظه از بیداری ها را بترسم که باز سر ام به درد نشسته یا نه! این که چقدر اهل سکون شده ام و فرار وحشتناک است, این که خیال, دیگر زادنی ندارد در من, و دل ام نمی رود راستش حتی از کتاب های توی کتابخانه یکی را بردارم و برای کم لطافتیِ این روز های سرد, آبی بر اتش باشم.

+ دوم اینکه, یک عیب بزرگی که کتاب خواندن دارد, این است که آدم وقتی تعداد کتاب های خوانده اش بالا رفت, وقتی هر ماه تصمیم گرفت نصفِ پول ماهیانه اش را از نویسنده های تازه شناخته و از دیر شناخته کتاب بخرد, کم کم یک نگاهی در وجودش حل می شود که شبیه نگاه های اطرافش نیست, وقتی از درد کتاب هایی می خوانی و از خنده های درست, راستش خیلی از لذت های پیش پا افتاده ی زندگی ات تمام می شوند. آن وقت دیگر نمی توانی به یک فیلمِ یک دقیقه ای مسخره در گوشیِ کسی  از ته دل بخندی, یا این که دیگر نمی توانی با پیام های تلگرامی, که سر و ته نوشته هایشان به پر و بال هم می پیچد خوشحال شوی و هم زمان برای بیست نفر بفرستی اش و آن ها هم در پاسخ ات دوباره یکی از همین پیام های سر و تهِ مسخره, یا عکس های مضحک تر بفرستند. این کتاب خواندن, این یک دید تازه ای دادن به آدم, درست است که یک لذت نهان می دهد, اما در ازایش کاری می کند که تو در اطرافی که نگاهت برایشان بسیار غریبه است, روز به روز تنها تر شوی و بیشتر در لاکِ بی نور زندگانی ات سر کنی. ضمن این که این مورد در باره ی فیلم دیدن هم ثابت است, وقتی خوب فیلم ببینی, دیگر از خیلی فیلم هایی که مایه ی تحسین اطراف ات است نمی توانی لذتی ببری و مست, بخندی!

+ زندگی رویه های بی رحم زیاد دارد راستش, اصلا زندگی پر از سوال است و بی پاسخی, پر از شک هست و بی یقینی, زندگی چیز عجیبیست واقعا. گاهی میان منگنه اش له می شوی, منگنه ای که مثلا یکی از تیغه هایش اجبار است و آن دیگری نتوانستن, این دو تا را دستی از بالا روی هم فشار می دهد و تو هر چه هم که تلاش کنی باز عجز دست دور گردن ات می اندازد و از گونه های سرخ شده ی نه از شادی, بوسه های داغ بر می دارد. زندگی شاید رسم خوشایندی باشد که باز من می گویم هست, اما آدم هیچ وقت تکلیفِ پرسش هایش را نمی داند, آدم نمی داند چرا یک روز باید تصمیم بگیرد که آدمی شبیه خودش را وارد دنیایی کند که هیچ چیزش پیوسته و معلوم نیست, آدم نمی فهمد چرا باید عاشق شد, چرا باید سرود خواند و تنها نماند, اما به قول اوریانا فلایچی هیچ کدام از این پرسش ها مهم نیست, چرا که زندگی ادامه دارد, بی ما یا با ما, بی خواستنِ ما یا به تمایلی ما, هر روز آدم های کوچک تازه ای, سهم اکسیژن ریه های ما را کم تر می کنند, اما این ها مهم نیست چون زندگی ادامه دارد و آدم همیشه زیرِ اجبار هایش له می شود, فقط مجبور است که این اجبار ها را لطیف جلوه دهد برای خودش!

+ دوباره آن حواس به سراغ ام آمده اند, آن حواسی که در روز های بلوغ, آن وقت ها که با کوچک ترین حرفی دادم بلند می شد انجام می دادم. درِ اتاقم را می بستم, برق را راحت می کردم, سیم کارت ام را از گوشی ام در می اوردم و با همان گوشیِ بی سیم کارت, شجریان گوش می دادم, آخ روز های داغانِ بلوغ, از کجا پیدایتان شده باز, حالا که هر روز مصمم تر می شوم تا حساب تلگرامم را حذف کنم, برای خانه ی تاریکم پرده بگیرم تا همین نور کمی هم که تو می آید مرا ترک کند, اصلا در را هم قفل کنم, تلفن ام را توی جعبه اش بگذارم, مادر هر چه آمد صدایم کند برای ناهار, نروم بالا و سرِ یک میز با نیلوفر و مادر نانی بخورم, آخ که چقدر خوابم می آید, که چقدر خسته ام از آن کلاسِ مسخره, که چقدر دوست هایم غریبه شده اند برایم, که تا کجا دورم, که تا کجا پرت ام, که چقدر چشم های پدر بی امید است از نگاه به من, چه خواب بزرگی چادرش را کشیده بر سر ام, چه بزرگ, چه طویل!

+ دل ام می خواهد یکی بلندم کند, البته از پشت یقه م را بگیرد و بلند ام کند و ببرد و بگذاردم به تاریخی یک مرداد, اخ چقدر آسودگی خوب است, چقدر از تکرار روز هایی شبیه پارسال گریزانم, چقدر دل ام می خواهد تمام شود این همه بند و حصر, چقدر, چقدر!

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 13 بهمن 1394ساعت 23:55  توسط ناشکیبا  |  نظرات (0)