وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

آخ که نمی دانید, نمی دانید که حالا چه سردم است, با اینکه یقه اسکی پوشیده ام و یک ژاکت گنده هم رویش, با اینکه بخاری را هم تا آخر بالا زده ام و با اینکه از ساعت و نه و نیم, دوباره روز آماده ی آغاز یک توالی تکراریست اما هیچ چیز تثبیت نمی شوم, نه حالِ من و نه نوری که یازده پیش از ظهر باید توی خانه ی کوچکم بتابد. هر چه می گذرد غم های جدیدی سر باز می کنند و تکرار پر ام می کند, چقدر آن دیوار دور است, چقدر دوشنبه غروب را باید ثانیه بشمارم که بگذرد, چقدر به قولش دلم می خواهد که ببارم از آن ابرِ بزرگ. و حالا دیگر به رسم سابق هم نمی خواهم کلمات را بپیچانم که بعد ها خودم هم نفهمم جریان چه بوده, حالا روشن می گویم, کلمه ها وضوح دارند و من مات ام, نه مثل روز های بلاگفا که من وضوح داشتم و کلمات مات بودند.

گاهی فکر می کنم کاش یکی پیدا می شد, یقه ی ژاکت ام را از پشت می گرفت و می بردم و می گذاشتم به تاریخِ یک مرداد, می گذاشتم به تابستانی که تمام شود اینهمه کابوس و استیصال, اینهمه خوابِ بی لذت و اینهمه دردی که مدام محل اش در سر ام گم می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن 1394ساعت 11:19  توسط ناشکیبا  |  نظرات (0)