وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

چند روزی که گذشتند, روز های خوبی بودن. اول از همه دوشنبه بود که به تماشای شهرزاد گذشت و بعدم چهارشنبه دیدار خانم معتضدیِ نقاشِ عزیز, بسی دل چسب بود و خوب, بعد هم که دیروز و کنسرت چارتارِ عزیزِ عزیزِ عزیز!

و چقدر دیروز اتفاقات هیجان انگیز افتاد, قهوه ی ترکِ تلخ, پیتزای زیاد برای منی که با یک چهارم اون مقدار هم سیر می شم و حتی فرا سیر!

کلا خوب بودن, بمانند این روز های ملتهبِ دو لبه...


گاهی  فکر می کنم من میان زندگی ام به یک جسم تهی می مانم که دو طناب از دو سو می کشندش, راستش نمی دانم حالم خوب است نه, سر ام درد مرموزی دارد که هر چه تلاش می کنم نمی توانم بفهمم از ازدیادِ دوپامین ترشح شده در این دو روز است یا که همان دردِ مقرر در ناحیه ی شمالِ غرب سر ام. 

گاهی که خوبم می فهمم چقدر تلخ است و اندوه زا که وقت هایی شبیه حالا باید تصمیم بگیرم و حواسِ دل خواهم بگذار لبِ جویِ قربانگاهِ مسلخِ منطق, و آرام باشم نه شاعر, چون دنیا شاعرانگی نمی خواهد, دنیا همیشه با شاعران سرِ جنگ داشته است, و دنیا همیشه با ادبیات و هنر در جدال بوده, و دنیا شیفته ی منطق است و استدلال و من هم باید باشم, باید شروع دوباره منطق وارگی, دست در دست هایم بگذارد و هم ره کلمه های نا لطیف شوم بعضا, باید از همین فردا, هشت صبح تمرین کنم, شاعر نباشم, کلمه نباشم, عکس نباشم, نقاشی نباشم, رنگ نباشم! آه چقدر روشنی خوب است, چقدر ادبیات خوب است, چقدر دل ام می خواهد بدوم, تا یک جایی که ندانم کجاست, چقدر دویدن خوب است, چقدر فرار خوب است و سکون چه بد!

های سر ام, های سرِ بد مصبِ به درد نشسته...

+ نوشته شده در  جمعه 9 بهمن 1394ساعت 20:17  توسط ناشکیبا  |  نظرات (0)