وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

هوووم, صدایت را می شنوم, صدایت بلند است. آری, دیگر می توانم صدایت را از پشت کلمه ها بشنوم! می گویم فردا دهِ صبح قرار خوبی است برای آبستن شدن به کتاب. حرف نمی زنی. می گویم فردا باران خواهد بارید, کتاب ات را نمی بندی. فکر می کنم چه مرگِ تلخی است, مرگِ شعر به دست های نخراشیده ی استدلال. تو حرف هایت مستدل است, من صدایت را می شنوم, از پشت کلمات, از نگاهی که در تنِ سکوتِ عریانی, لحظه های مطرودِ هم نفسانگی را رو می نویسد هر بار. در خیالی که تو نداری, سفر می کنم به آبادی, ماه بالای سرِ آبادی است! امان از خیال, امان از امید وقتی درآمیزد با تکه ای از خیال برای زادنِ رویا, رویا ی مو بلندِ دور, رویای خوشیِ و نمِ بی رنگ شور.چای ام تلخ است, و سرد می شود, چای ات را سر می کشی بی آن که فکر کنی چقدر تنها بودم که چای, تیغ شد بر چهار راه حلق!

نگاهت می کنم, نگاه نمی کنی که بفهمی چقدر دوست دارم در باران, در ماشینِ دود خورده از دود های حلقِ تو را بوسیده بنشینم و از شیشه دست هایم را به باران بسپارم, فکر کنم که چه حالی است, چه حال لطیفی که پشتِ سرخی سیبِ چراغ, صبر کنیم و آهنگ تلخ باشد!

چقدر دل ام می خواهد حصار ات بکشم, حصاری از برای زیل, از آغوشی که شعر ها برای شدن اش قتل شوند و بی جان! 

باید, باید به فکر خواب بود, خوابی در تاریکی, خوابی از وحشت نفس هایی که خواب است و چشم هایی که بی خواب, باید در تیرگیِ تام دراز کشید و برای روشنی فردا خیال مکتوب گفت و سرخوشی های منکوب. سرخوشی های منکوبِ هاله ای!

همین...

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن 1394ساعت 02:44  توسط ناشکیبا  |  نظرات (0)