وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

کنارت نشسته ام و دنده های ماشین ات به خوردش می روند. ساعت شش غروب است, این ساعت می تواند چه اتفاقاتی را که به ظهور نکشاند, شیشه را پایین می دهم, باد و باران با هم توی صورت ام می خورد, امان, امان از این بارانِ مدام, از این باد از این تکرارِ گه گاه. باد میان موهایم می پیچد, سر ام داغ شده, از ات می پرسم شعر هایم را چاپ کنم؟ اصلا می شود خواندشان؟ توی ترافیک گیر افتاده ایم, من دوست دارم, دوست دارم این ترافیک هی کش بیاید که بشود دیر تر رسید. صدای ضبط را بلند می کنم, به آسمان نگاه می کنم که ببینم می شناسمش؟ زیرِ لب تکرار می کنم: من به جز آبی نگاهت آسمانی نمی شناسم! 

نمی دانم چه پوشیده ام, اصلا یادم نبود, فکر کنم پالتوی سرمه ای, ژاکت زرشکی و کفش های رسمیِ واکس خورده, فکر کنم البته! دلم می خواهد برایت تعریف کنم که دلم چه چیز ها که نمی خواهد, چه عطر ها, چه خواب ها, چه راه ها, دلم می خواهد برایت تعریف کنم که می توانم اکر بتوانم, یک باره به خانه بیایم با بسته های بسیاری از کتاب, بیایم و یک شب تا صبح را به چیدنشان اختصاص دهم.

ترافیک از سر می رود, از چراغ قرمز هم عبور می کنیم, قرار است آرام تر برویم. به خیابان می رسیم, همان خیابانِ از رنج, قتلگاهِ خاطرات! تلگرامم را نگاه می کنم, صندوق دریافت پیام ها را هم, تماس هایی که شاید آمده. تو نمی دانی, تو چه می دانی که از خبری مدام  در گشتن ام. نگه داشته ای, پایین رفته ای, باز می گردی, لیوان کاغذی داغی به دست هایم می دهی, چه گرمیِ عزیزی. می چشم, چه تلخیِ قریبی, هنوز باران هست, اگر چه کم, اگر چه ریز, سرم را بیرون می برم, باران را می خورانم به سلول های ریه هایم!

سکوت کرده ای, لیوانِ کاغذیِ داغ ات سرد شد, سیگاری آتش زده ای, شبیه همیشه ماربرو! دلم می خواهد نقاشی می دانستم, دلم می خواهد عکاسی بلد بودم, دلم می خواهد همه ی چشم های جهان را مطیع می کردم که وقتی پک های عمیق می کشی, چالِ لپ هایند را پلک بزنند و بعد با آن پلک بسته ساعت ها بخوابند.

نگفتم! نگفتم که می شود شعر هایم را چاپ کنم؟ نگفتم که کلمات را باید در دهانم, در خون ام و در نهان ترین انبار های روح پنهان کنم, کلمات می دانند که مرا چگونه ذره ذره از من بدزدند!

+ نوشته شده در  جمعه 2 بهمن 1394ساعت 03:02  توسط ناشکیبا  |  نظرات (1)