وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

آخر یک روز نامه ای به فریبا وفی خواهم نوشت, و در آن پس از گرفتن اجازه برای دست بردن در مضمون داستانش, نوشتن داستان کوتاهی را آغاز خواهم کرد که ابتدایش اینگونه آغاز شود:

خوب است آدم یک خواهر داشته باشد, یک خواهرِ بزرگ ترِ خوب! این احساس خوبی است که آدم وقت هر سفر یا بیرون رفتنی به چشم های دختری نگاه کند که طعم مادرانگی را بی هیچ کم و کاستی روانه ی دل اش کند, این که دختری آرام که از قضا خواهرِ بزرگ تریست, مدام دنبالت راه بیفتد و چروکِ پیراهنت دغدغه به دلش بریزد و پریشانی موهات, دست هایش را مدام شانه بگرداند برای پیچیدن در موهات, این که می شود هر وقت دل ات گرفت بر پاهایش سر بگذاری و از اش بخواهی برایت شعر بخواند یا داستان, این که هر وقت دل اش گرفت بتوانی در آغوشش بکشی و صدای خون های جریان یافته در سر اش با صدای خون های گذر کرده از قلب ات یکی شوند وقتی او بتواند یکی از گوش هایش را به سینه ات بچسباند, وقتی بتوانی در خیابان دست هایش را بدزدی از سرمای هوا _که خیالت راحت شود کسی هست که بی آن که لازم باشد عشق اش را حتی به اندازه ی ذره ای از دید مردمان نهان کنی _ که مطمئن شوی لطافتی در جان ات حل شده است یا این که دست هایت بتوانند به وقت هر اندوه  بی هیچ منعی اشک از پلک هایش پاک کنند. یا وقت خرید کردن, مثل لباس خریدن, کتاب خریدن و نشستن در کافه ها مدام حرف هایش را بشنوی و بترسی از اخم های با لبخندش اگر رنگ لباسی را که او پسندیده, برنگزینی. و مطمئن باشی او همیشه کتاب های عاشقانه تر و دردمند تری از عشق و زیستن برمی گزیند و در کافه ها حتما او بهتر می داند که چه چیز سرمای دلتان را گرم تر خواهد کرد.

خوب است آدم یک خواهر داشته باشد, یک خواهرِ بزرگ ترِ خوب...

+ نوشته شده در  جمعه 25 دی 1394ساعت 16:10  توسط ناشکیبا  |  نظرات (2)