وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

به مادرم گفته بودم, ما توی یه جی غریبی از تاریخ وایسادیم, گفتم که چقدر ملتهبند این روز ها و شب ها, چقدر دلم شعر می خواهد و راستش بیشتر از شعر دلم گفتگو می خواه, یک گفتگوی دل خواه که دیگر نشود توی اش شنید فلان فروشگاه شهر شال های رنگی اش را به حراج گذشته و با خوردن به برنامه ی غذا ها می شود وزن اضافه کرد, چقدر تنها می شوم میان این همه گفتگو, چقدر حال دل ام خوب نیست, چقدر دلم برای روز های بلاگفا تنگ است, چقدر هنوز دل ام می خواهد یک نا ممکن نگران ام باشد و منتطر...

کلمات ازم فرار می کنند و شعر ها, دل ام می خواهد اتاق کوچک ام دالانی داشت به جهانی دگر برای کمی ناپدید شدن, برای رسیدن به تکلیف و برای بازگشت به روز های از سر گذشته ی پاییز, دل ام می خواهد از ابتدای خیابانی شروع کنم به راه, شروع کنم قدم از پی قدم, و حرف هایم را گوشِ دانایی بفهمد, غریب ام و نمی دانم مادرم معنای حرف هایم را می فهمد یا نه..

شاید خودم هم نفهمم دیالوگ هایی که نغمه ثمینی و حسن فتحی می نویسند تا به چه حد مرا با خود می برند, حتی در این متن...


+ نوشته شده در  سه‌شنبه 22 دی 1394ساعت 22:48  توسط ناشکیبا  |  نظرات (1)