وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

نمی فهمم من توی برهه ای غریب از تاریخ ام یا روز ها, نمی فهمم غربت تا به کجاست, نمی فهمم غربت به را به چه شکلی باید نوشت, نمی فهمم چای خوردن بی قند غریب است یا قریب, نمی فهمم که دی کجایش ایستاده است, نمی فهمم نوشته هایم کجان, نمی فهمم بلیط کنسرتم درست کی می شود, نمی فهمم این حال, چه حال گند مزخرفی است, نمی فهمم این همه طلب حرف از کجاست, این همه طلب صحبت, طلب کلمه, گفتگوی طولانی, نمی فهمم کجا ایستاده ام دقیقا, نمی فهمم که گاهی چقدر عصبانی می شوم سر آدم ها وقتی قرار باشد بی اجازه پا در حریم شخصی ام بگذارند, وقتی آدم هایی بیایند و سر ات داد بزنند, نمی فهمم که چرا وقتی گوشی ام را گرفت و جلوی چشم خودم از تمام راه رو هایش عبور کرد سرش داد نزدم, نمی فهمم چرا انقدر رنجور شده ام که می توانم از رفتاری شبیه همین سرک کشیدن در گوشی هم عصبی شوم با این که اصلا موضوع مهمی نیست, نمی فهمم...

تنها درمان این روز ها, غرق شدن در ادبیات است, خواندن, با صدای بلند خواندن برای گذشتن غم ها, درمان نه, درمان واژه ی خوبی نیست برای حالا, دل ام حالت های زیادی می خواهد, مثلا در باران شیشه ی ماشینی را پایین بزنم و سر ام را بیرون ببرم, و هی بگردم در شهر, دل ام غریب است, خودم غریبم اما نمی فهمم چرا, حالا می توانم از صدای خواهرم عصبی شوم و هیچ دوست نداشته باشم بشنوم, حالا می توانم چند تا برگه را ردیف کنم و بعد پاره شان کنم و بعد هم توی پلاستیک بازیافت بریزمشان...

وقتی گوشی ام توی خانه جا ماند و وقت برگشت دیدم ده بار زنگ زده, و فهمیدم یک دیدار از کف ام رفت در این همه تمنای صحبت, عصبی شدم, از این که چرا قبلِ آمدن خبر نداده بود.

چه غم گینیِ بی سببی...

+ نوشته شده در  شنبه 19 دی 1394ساعت 22:12  توسط ناشکیبا  |  نظرات (1)