وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

باید رگ سایه ها را پیدا کنم, خون های تیره ای در رگِ هر سکوت هست که شاید پاسخی بر همیشه ی از سر گذشته باشدش, باید به خط های مورب و گاه صافِ لیوانِ سفید پر از شکلات داغ نگاه کنم که شاید ردی از روز های نیامده را نقش زده باشند.

دلم تنگ است, دلم همان قدر تنگ ست که گریه های مادرم بر سر گلویش می آوردند. دلم می خواهد بگذرم از این روز ها, از این تنگی هایی که به منگنه می ماند میان دو تیغ, یا که به مویی کشیده از دو سوی!

چقدر خواب اندوه زاست و بیداری نامعلوم, چقدر من پرت ام میان کلمه هایی همه شبیه و حواسی که دارند می پژمرند زیرِ نگاهِ خلایی محض! چقدر دل ام تنگ است برای دوست داشتن عطرِ نانِ گرم و به اندازه ی همان شعر که به جای همه ی کسانی که ندیده ام, این بار دلم تنگ است و اندوه بار!

بر می گردم به سال ها قبل, به غم های مکتوب, به روز های سرد, به حالِ رها در بادِ خیابان, به گذر, به سرِ به درد نشسته در اریب یک خیابان مخوف! بر می گردم به سال های رفته, به آدمهای رفته که بار ها رنجیدم و یک روز آخر تصمیم گرفتم همه چیزشان را کنار بگذارم که شاید احساس هوایی بخورد به قولش! بر می گردم به دل تنگی, به شعر, به شعر نوشتن های مداوم انتهای ان دفترِ همه رنگ, بر می گردم به ندانستنِ واژه ی منفور یا که فوبیا, بر می گردم به ظهری که از سایه هایی نوشتم و از کتری هایی جوشیدن! بر می گردم به همه ی ادامه ی مطلب های عجیب که طعم من می داند و مشتق و شعر و حد و عشق! بر می گردم به چشم های آبی, دست های لرزان, دنباله ی حسابی, بحث های عکاسی, بر می گردم به دوربین دی نود, به غروب شهر در اوج, به آفتاب که می رفت آرام از چشم های سه گانه, بر می گردم به همیشه ی دل ام, به روز های پر شوق نوشتن, به خواب های بی خواب, به دربند, به اهواز به ریختن. بر می گردم به ظهری دل انگیز, به خوابی که خوب تر که نبود, به عکس هایی در ایستگاه اتوبوس,. بر می گردم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 دی 1394ساعت 00:19  توسط ناشکیبا  |  نظرات (0)