وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

غروب از بس زیر باران قدم زدم, فکر کنم دارم سرما می خورم! روزای گنگی, خاکستری شاید, هم خوبم هم بد, اوضاع رسیدن به آینده هم خوبه هم بد, درس هامو هم تمام کردم و هم نه و بیشتر  از همه دلم تنگ شده به معنای واقعیش, تنگ کلمه, تنگ بوی کلمه های ناب, صدای همین کیبورد, لذت حرف داشتن زیر پست ها و حرف های دیوانه ی تا دمِ صبح! حالم یه جوریه که فکر می کنم نیاز دارم خالی از دغدغه باشم و اضطراب و چند وقت برم سفر, شمال یا کویر, جایی که بیش از حد کوچه باغ داشته باشه و خانه های قدیمی! زمستان سنگینیه, به حال دوست هام نگاه می کنم, به حال مادرم که چه غریب است, به حال دوست هایی که هر کدام به گونه ای گرفته اند از روز های زمستانِ سردِ نود و چهار!

آخ که چقدر شاعرم, و شاعر بودن برای این روزای سردی پر از منطق اصلا همراهِ خوبی نیست, چقدر شاعرم که بلدم شعر بگم مدام و از هر چه فلسفه و منطق و عدد و رابطه ای دل ام بگیرد! چقدر شاعرم, چقدر, چقدر, چقدر...

نشستم به آرشیو خوانی پاییز و زمستان پارسال در بلاگفاع اخ که در بلاگفا چقدر راحت تر بودم, چقدر روان تر حرف هایم را از سر ام می ریختم پایین, چقدر آرام تر می شدم, چقدر خوب بود صفحه ی سفید وبلاگم که به پیشنهاد او سفید شد به جهت غم باد نگرفتن...

+ روی جلد شماره ی آبان 93 همشهری داستان نوشته: آدم خانه اش یک جاست دلش هزار جای دیگر...

+ نوشته شده در  شنبه 12 دی 1394ساعت 01:12  توسط ناشکیبا  |  نظرات (1)