وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

منصوره مشیری راست می گفت, واقعا راست می گفت...

باید حواسمان به اطراف و بازگشت روابط باشد, گاهی باید خودت قبل هر چیزی آرام از گوشه ای بخزی و ترک بگی همه چیزو, قبلِ این که رشته های عصبی مرتبط با غرورت آسیب ببینن!

بابک اسحاقی هم راست می گفت, لذت پیراشکیِ داغِ داغ رو کسی می داند که چشیده باشدش...

سعیده عرفان هم راست می گفت, خیلی راست می گفت! به این مضمون که یه روزایی یا که یه برهه از زمان هست که فقط خیال بافی روادیدِ گذشتنش رو صادر می کنه, روز هایی که به زندگی دل خواهِ منحصر فکر می کنی و کتابِ منحصر و حواسِ منحصر و آدمای منحصر و کلا تمام ابعاد منحصر... اگه شد که چه خوب, اگرم نشد که طعم خیالبافیش هم مزه ی شدنشه با ملغمه ی کمی حسرت, اندوه و غم باد و نهایتا مرگ از هر نوعی, چیزی نیست خب, ساده است!

+ فروغ یه جا می گه, ناشکیبا, گه به یک دیگر می آویزند سایه های ما! اینم راست می گه! کاملا ناشکیبا...

+ متاسفانه یه شعری سه ماهه توی سرم وول می خوره و و منتظرم یه شرایطی پیش بیاد که این شعر متناسب این حال و هوا باشه و منم به یه شخصیت فرضی بگمش, می گه که:      تو آن نئی(نیستی) که توانی خستگان بلا را        به کام دل برسانی و جان به لب نرسانی. دعام کنید پیدا کنم این حالت رو!!!

برم تست بزنم و به خیال های بیولوژیستانه برسم, فعلا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی 1394ساعت 22:08  توسط ناشکیبا  |  نظرات (0)