وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

بعد از چند باره دیدن شهرزاد, دارم آهنگ غزل شاکری رو که نیلوفر فرجیان پیشنهاد کرد گوش می دم, حال ام خوبه و حال دل ام کمی نه راستش! فردا قراره با مادر بریم دم صبح رو ببلعیم و من اصلا خوابم نمی بره! دارم زندگی رو جارو می کنم از جای گزینی عکس های مجازی تا جای گزینی محل کتاب های توی کتاب خانه.

کمی نگرانم, کمی نگران این هفت ماه و عاقبتش, حق بدید, اما خوب می شم بی شک!


+ پارسال همین حوالی بود, از قضاوت شدن ترسیدم, قضاوت شدن بی رحم, امیدوارم بفهمید دقیقا چه نوعی رو می گم. فکر می کنم آدما همیشه حواس و راز های سر بسته ای دارن, لطفا, لطفا سریع قضاوت نکنیم (: چیزی نشده فقط می ترسم و حق بدید که بترسم...

+ فکرم اصلا روشن نیست, اما بین خودمان بماند که دارم روشن نگه می دارمش که که که نمیراندم... اصلا هم مدعی این نیستم که با جا به جایی کلمات اول این خط صفتی بسازم که ادعا کنم وصف کننده ی منه, نه اصلا...

+ دو تا کتاب وقتی تو را دوست دارم به نوشته ی کریم پورافضلی و تا کنار درخت گیلاس به نوشته ی ابوالقاسم اسماعیل پور، امشب هم غمگینم کردن و هم امیدم دادن... داستان این دو تا رو باید مفصل بنویسم!

بنویسید, نگذارید که بپوسد خیال نوشتن, و پاپرهنه ی عزیز ادامه بده به اجتماعی نویسی!

همین _ دوست دارمتان...

+ نوشته شده در  شنبه 5 دی 1394ساعت 03:06  توسط ناشکیبا  |  نظرات (0)