وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

سر ام درد می کنه و این سر درد نه از سرِ کم خوابیه و نه از سرِ پر خوابی! در طول این هفته ی نوسانی گاه شده که دو ساعت خوابیدم و گاه که هشت ساعت, اما انقدر کوفته ام و خسته و در هم و داغان که نمی شه گفت چقدر! دل ام می خواد همه چیزو ترک کنم مدتی, ترک و رفتن, به جایی که حتی اسمشم درست ندانسته باشه و ندانم. فکر می کنم خسته ام و دوباره این خیال های مرموز رفتن و رویا چمیده تو سر ام! سر ام درد می کنه و این تمامِ حوصله ام رو گرفته, اصلا حال خوبی ندارم در این دمِ صبح پنجشنبه ی بارانی, سر ام وحشیانه درد می کنه و معده ام وحشیانه تر. فکر کنم باز کلمات پرت می شن به سمت دیواره های سر ام! 

دعا کنید که کلمات را قتل عام نکنم و دریچه ی رویا را نبندم! حالا فکر می کنم این خمودگی های زمستانه و پاییزه رسمِ منن, آن چنان که تمام تن و توانم رو لمس می کنن! خسته ام, اما نه دلم می خواد بخوابم و نه بیدار باشم...

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 3 دی 1394ساعت 09:51  توسط ناشکیبا  |  نظرات (1)