وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

به تلفن ام نگاه می کنم, تلفنی که پشت بند گوشی قبلیم خریده شد, ان یکی را دوست داشتم, چون زنگ نمی خورد, این برنامه های موبایلی را هم یکی در میان باز می کرد, غمگین بود و دل خواه. با آن گوشی فرصت این را داشتم که هر وقت خود ام دلم خواست, هر وقت دل ام برای آدم ها تنگ شد, من بهشان تلفن کنم, سرِ راس یک ساعتِ دل خواه که حالم سر جایش باشد. حالا این تلفن نو می تواند زنگ بخورد, پیام بگیرد, و تمام برنامه های موجود را باز کند, غم گین است, غم گین ام می کند...

+ حالم آن چنان که باید خوش نیست...

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر 1394ساعت 23:53  توسط ناشکیبا  |  نظرات (1)