وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

باید شرح کنیم. مکتوبِ مکتوب! نوشتن دریدن همه ی بند های خود ساخته ی ما بود. تا یک جایی خوب فهمیده بودیم که این نوشتن تا به کجا می تواند غم های روزانه بروبد و برای رویا های خوش بر باد رفته و نیامده قصه های موهوم عاشقانه بخواند. از یک روزِ واحد یا که شبی ناگذر دیگر یادمان رفت که روز هایی بود به رنگِ شکوه و شوق نوجوانی, آن روز های خوب, آن روز های سالم, آن روز های سرشار. روز هایی بود که می توانستیم عاشقی کنیم و بی خیال همه ی بند های دنیای کوچک مان شویم. روز های بی دور بودن وقتی تنها کم تر از دو سال از مرگشان گذشته اما انگار هزار سال دور شده اند و هزار قدم, قدم های ما به ابدیت نزدیک تر. روز های سایه های تئاتر شهر, روز های سایه های فروغ وقتی اندوه تازه نوجوان شدن و حس بزرگی ریخته بود در ما و شعر های فروغ را همه از بر بودیم. آن روز ها که از اولین بار ها کوله به پشت انداختیم و در خیابان های شهر قدم زدیم و از بوی خوشِ برگ های نو کتابِ قرمز رنگِ شعر های فروغ مست شدیم. آن روز ها که وقتی به واژه ی منفور در قلب یکی از شعر های فروغ بر می خوردیم معنایش را باید از کتاب قطورِ توی کتاب خانه در می آوردیم که مال روزگاران دور پدر بود و همه ی صفحه هایش بوی گردِ خالصِ سال های رفته می دادند. و بعد روز هایی آمد که سرمان گرم زندگی شد و ترس از رقم خوردن بدِ آینده! روز هایی که مدام در گوشمان خوانده می شد باید برای آینده راهی باز کرد و دیگر عاشق نبود. و چه مرگ مهیبی است مرگِ عشق, مرگ لطافت زیرِ دست های منطق و تشریح, وقتی قانون ها جای تمام شعر های از بر را در ذهن اتاق و خانه گرفتند, وقتی خانه پر شد از برگه های سیاهِ نه از شعر و وقتی یادمان رفت من و تو که آن پیرمردِ آن کتاب فروشی ته طبقه ی دومِ آن پاساژ, تنها بود و چشم به راه ما. یادمان رفت که وقتی به دیدار اش رفتم با آن صدای لرزان پنجره ی اخوان را همراهم خواند, یک بیت من, یک بیت او!  و بعد هم چاووشی, و من خواندم آن قسمتی را که دوست می داشتمش: "بیا ره توشه برداریم! کجا؟ نمی دانم هر جا که این جا نیست" من و تو آن قدر در قانون و معادله و حفظیات به زور در یاد مانده فرو رفتیم که اصلا حواسمان نبود یک روز ناگاه شاید پیرمرد از خستگی انتظار به در برای رفتن ما, کتاب هایش را در جعبه های پفک و چیپس بچیند و از مغازه اش برود برای همیشه. و دیگر نبود و نمی دانستیم که کجا باید پیدایش کرد, و دیگر نبود و نبود تا بخوانیم همراه هم, پنجره ی اخوان را, یک بیت من, یک بیت او.

دو سال گذشت یا که سه سال از فوران عاشقانگی و شاعرانگی در خونِ مایِ تازه بزرگ شده, آن روز ها که نوشتن همره نفس های عمیقِ شادمانه بود, که نوشتن روزی دستِ کم چهار پست(به قولت) اصلا بعید نمی نمود. دو سال یا که سه سال گذشت و هر روز آدم های بسیار تری اطراف ام را پر می کنند که با نگاه در چشم هاشان می فهمم هیچ وقت نفهمیده اند که لذیذ تامِ خیال بافی چه شکوهِ بی ارتفاعی است و چه غمِ دل انگیزی. حالا می فهمم که زندگیِ خشکِ بی شعرِ او کجای جهان را پر خواهد کرد. وقتی عاشق نشوی, وقتی گاهی برای خودت چای دم نکنی و وقتی دو بار پشت سرِ هم در دنیای تو ساعت چند است؟ را نبیبی و وقتی قصد نکنی که بعد ماه ها تا صبح بیدار بمانی و فیلم ببینی و شعر بخوانی و بنویسی و چای دم کنی, آن هم چهار تا در لیوان های مرتفعِ عریض!

حالا فکر می کنم که چقدر سخت تر از انتظار کشیدن است وقتی آدم انتظاری نکشد. حالا می فهمم خرید دو جلد کتاب ساده از راه دور چه حسِ نابی می تواند داشته باشد, وقتی می بینم دیدن آماده شدن آن کارتِ دیر کرده, پر ام می کند از این که بعدِ رفتن پوچ خواهم شد اما پر, چقدر دل ام را میان اشاره و شست چشم هام می گرداند تا مست کندم.

من و تو عزیز من, من و تو تن دادیم به سیمانی شدنی که از جنس اش نبودیم. تن دادیم به افسردگی های مدوام و خیال های ویران گر متبوع این سیمانی شدن و هیچ یادمان نیامد که روز های شاعرانگی و دیوانگی چه عطرِ دل خواه و چه طعمِ خوش طبعی داشتند. ما بچه هایی که پشت کلمه های بلاگفا از کلمه های هم بزرگ شدیم, از کلمه های هم عاشق شدیم, از کلمه ها هم بغض کردیم, از کلمه های هم خندیدیم و از کلمات هم رگه های دوستیِ نابی را دزدیدیم و دیگر اسم من ناشکیبا ی بلاگفا نشد و اسم شما ها اسم های وبلاگ هاتان نماند. ما, من و تو, ما, من و شما آن قدر در سیمان بند ها گیر کردیم که گاهی به سرمان زد خاطراتِ ناشکیبانه های عشق و خاتون وارگی های عاشقی و خانومِ صبا سپهری بودن و مرد بارانی ماندن و آقای کیوسک شدن را چال کنیم و بیاییم توی دنیای واقعیت سرما های سیمانی و روز های بی شعر و پیام های گاه گاه از پرسیدنی و از حالی...

ما دیگر ندانستیم که روزی بود که سحرِ نخستین نگاه, کلمات را قدیسه های پاکی می ساخت برای پرستیدن و عاشق شدن زیرِ آهنگِ مردابِ گوگوش, و نمی دانم که آیا هنوز طعمِ اولین کلمات را یادت هست؟ یادتان هست که برای کلمه های هم کلمه داشتیم و روح, که انگار هر کلمه را تراشیده بودیم که تکه ای از حواسِ سینه پر کنِ عاشقی شوند؟ یاد ات هست ای نخستین نغمه ی عشق؟

دل ام برایتان تنگ شده است. دل ام برای تو مهدیه خاتون, دخترکِ رهای شهر, برای آقای مرد بارانیِ تنها, که تنها برای من می نوشت و کامنت های پست هاش همیشه بسته می ماند پس از کمی از گذرِ نوشتن پستِ تازه, برای صبا سپهری, مهندسِ دیوانه ی سهراب, که از چهار گوشه و هشت عمقِ وبلاگ اش سهراب وارگی فوران می کرد, برای آقای کیوسک که هیچ وقت معنای عنوان وبلاگ اش را نفهمیدم, شباهت های می نویسم از شهر باران در سال های نزدیک تر, پابرهنه ی عاشقانه نویس که بعد ها پا برهنه شد و اجتماعی نویس و نیز برای تینی وینی مهربانِ معلم ترین که خواهر بزرگ بود و معلم, حرف های خواهرانه ی معلمانه اش وقتی میان کامنت های سرمستِ من و دخترکِ رهای شهر پیدایش شد و برایمان گریه کرد, برای همه ی شوق و یاس و تناقض های روحی که یاد خود اش انداختیم اش انگار...

دل ام تنگ تک تک تان است رفیق های قدیمیِ خوب...

+ عنوان, فروغ.

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 24 آذر 1394ساعت 05:17  توسط ناشکیبا  |  نظرات (3)