وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

فکر کردم کلمات که پشت سد ذهنم جمع شوند دیگر اجازه ی ورود به هیچ موضوع تازه ای را نخواهند داد. فکر کردم باز باید بنویسم, روی کاغذی یا که روی تاری مجازی به قولش. مدادم را میان کتابی که عاشقانه دوست داشتم اش جا گذاشتم, و همایون دارد می خواند: "شب که می رسد از کناره ها    گریه می کنم با ستاره ها"

راستش نمی دانم برایتان چه بگویم, اصلا چیزی هست که ارزش گفتن داشته باشد یا نه, راستش نمی دانم از آن تک و توک خواننده ی بلاگفا هم مانده کسی که این جایم را بخواند و باز از آن حرف های قدیمی برایم بزند یا نه, اما خب می نویسم که انگار نوشتن تسلاست, تسلای بی خودی شاید.

راستش مدام به آینده فکر می کنم و این که چه بر سر روز هایم خواهد آمد, عاشق می شوم و شما که حتما می دانید قرار عاشقی هایم از چه قرار است, کتاب خواندن به جاست و داستان خریدن به جا تر, اما خب لااقل می دانید که زیاد نمی رسم به مطبوع های عزیز برسم و برایشان شعر بخوانم.

راستش تر خیال بافی به جاست و خیال ها روان, حتی مکالمه ها هم پر از خیال بافی می شوند این روز ها و برایتان بگویم که دو جلد کتاب اینترنتی سفارش داده بودم و حالا در انشعابات پستی کشور گم شده و من شاید حالا می فهمم که چشم به راهی چه درد ویران گری است, به علاوه ی این که هر چه پیگیری می کنم هیچی به هیچس و اصلا کسی تلفن هایم را جواب نمی دهد, حالا بماند که پنج روز است به هوای هر لحظه امدنش از خانه بیرون نرفته ام و اگر رفته ام دقیقه به دقیقه زنگ های در و تلفنِ خانه را پی گیر بوده ام. گاهی هم هوس می کنم بزنم زیر همه چیز و یک جایی برایش بنویسم تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه حتما, اصلا شاید واقعا همین طور است!

پاییز را گاهی می روم به دیدار آدم هایی که خوب اند و خالص, که این خلوص حتما درمان گرمی خواهد داشت برای درد بی درمان بی دردی و هنوز که هنوز حوصله ای دست نداده برای دیدار رفیقان دور و گذر کرده ی همچنان زنده در خیابان. و گشتن ها تنهایی است و کرمانشاه نگاری به پایان رسید هفته ی پیش و حالا زندگی به عادی ترین ورال ممکن می چرخد. خانه ام تاریک است و یک میل درونی نمی گذارد هیچ چراغی را روشن کنم, از پنجره هر روز صبح نور آرامی می زند توی خانه, خوب است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر 1394ساعت 14:09  توسط ناشکیبا  |  نظرات (1)