وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

گاهی نفوذ یک حرف به چال های روح ات, دست بر دست نفس می گذارد و او را می برد تا دور از خانه ی سینه, اما تو یاد ات باشد که هیچ وقت حرفی نزنی که غم, گوشه بنشیند در دل کسی.  چرا که قلب تو مقدر است به شکستن و نامقدر به شکستن. شکستن در خود با رگِ پر درد رنجش و شکستن دیگران در قالب  یک نوسانگر بی آرام سینه. 

تو یاد ات باشد که تقدیر, شکستن است و گذر, باختن. اما چنته ی راز های مگو را بگذار در سینه ات بماند برای فزونی ارتفاع درد, تا پر گیرد دردمندی و زیستن! من برایت خواهم گفت, برایت خواهم گفت که برایش گفته بودم: بی تردید ما تنها عزاداران تاریخ نیستیم و او نوشته بود: من, دیگر برای همیشه مرد بخدا.  برایت خواهم گفت که گفتم اش: ما نباید بمیریم عزیزِ جان ام, رویا ها بی مادر می شوند و امید, و او گفته بود آخر من نمی توانم.

من ممکن است با ماندن بروم و با رفتن, بمانم! تو یاد ات باشد که من چقدر آن جمله ها را دوست می داشتم و نام های دیگران را بر سطحی که نام گاه اش من خواهم بود.

تو یاد ات باشد که نگذاری غباری از رد حرف های تو بر دلی بنشیند که این خود طعم زیستنی می دهد توام از رهایی,. نگذاری پشتی بخمد از رد حرفی و خوابی پریشان شود از زهر نگاهی. 

تو یاد ات باشد عزیزِ جان که امید آخرین سلاح در شکست از نبرد درماندگی است, که امید قرار است و استوایی,  بر ضد خمانگیِ دل و پشت آدمی.

بی من و تو نه چرخی از چرخش باز خواهد ایستاد و نه هوایی از گذشتن, ملول!

تو یاد ات باشد که اقرار به درد, دست کشیدن به بوی کلمات سوخته و شکستن _ شکستن عمیق از درون, از آن شکست هایی که صدای مهیب اش در سر بپیچد و از خواب بیدار ات کند ناگاه_ چه درد فرایش گری خواهد داشت و چه طعمِ بیهوده ای.

ما گام گاه دیگران می شویم هلیا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر 1394ساعت 22:48  توسط ناشکیبا  |  نظرات (0)