وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

خوب ام, و خوبی حال هیچ وقت یقین محکمی بر خوبی لایه های پنهان آدمی نبوده است. باید سلام کنم, سلام به غم لحظه های جدایی در بحبوبه ی یک آغاز تلخ! باید بلد باشم که در شلنگ انگیز ترین حال هم, همیشه پرهیب منغص اندوهی بلند هست که دست بگذارد روی مرکزی ترین انحنای پایه ای یک روح و به فلسفه ی یک فرورریختن نزدیک اش کند. و نیز باید یاد ام باشد که در قعر ترین غم ها هم _ آن ها که نفس از سینه  و رمق از دست ها خواهند گرفت _ همیشه مشق آرام خندی مرموز, بر لب های آدمی راه خواهد رفت تا دست لب ها را از هم برهاند برای یک عشق کوتاه از سحرِ نگاه. امشب خوب ام و باید بدانم که دیگر هیچ دستی غبار پنجره ام را پاک نخواهد کرد. و این اندوهناک ترین اقرار است که شیرینی اش مدام بدود در رگ هات...

15 مهر 94

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر 1394ساعت 11:41  توسط ناشکیبا  |  نظرات (0)