وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

حالا که سر ام گرم است, انگار بهتر می شود اوضاع روحی داغان. حالا می توانم راحت از اول صبح تا دمِ سپیده ی روز بعد حرف های منطقیِ جدی بزنم, تحلیل کنم و برای هزار ادعا دلیل بیاورم, اثباتشان کنم و گاهی هم رد شان. خوب ام, سلوچ همچنان به آهستگی پیش می رود, کار هایم حدودا روی مدار می چرخند و خیال ام را از گذشته ی دور و نزدیک پاک کرده ام. فقط گاهی می بینم که باز رویا در پستو های ذهن, کار تصویر ساختن اش به راه است و دست نمی کشد از این همیشه ناکام.

ماژیک سبز توی دست هام بود, سر ام درد گرفت, به شدت. دیگر سبزِ سبز ترین رنگ جهان هم برخورد اجسام واهی را به دیواره ی سر ام منتفی نکرد. سعی می کنم برای خودم مطایبه هایی داشته باشم, مطایبه هایی برای دور زدنِ روح کم سال ام که نشسته و قطره های باران درز آجر ها می شمارد _ به قولی _ . اما خب در وحشت ناک ترین نزاع های آدمی هم, گاه صلح است و گاه شروع نزاعی دیگر با دشمنی دیگر, شاعرانگی می زند زیر دلِ رگ هام و خون از سرکوب رگ به جوش می آید و قیام را شعر فرو می نشاند, داستان و سلوچ.

بیت هفتم یا هشتم بود, آمد : "صبا زان لولی شنگول سرمست    چه داری آگهی چون است حال اش؟" عکس اش را ضمیمه ی این شعر کردم و پست اش کردم به اینستاگرام!

دل ام تنگِ نوشتن در بلاگفاست, هر تلاشی در جهت ظهور کینه ای به خاطر بردن آرشیو های خاطر انگیز, ناکام می نماید. اما هر چه نوشتن در این جا, آرام نمی کند آن طور که او می کرد...

بهتر ام, اما این ها همه پلان های یک فیلم بلند است, شما که می دانید... حال همه ی ما خوب است اما تو باور مکن!

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 21 مهر 1394ساعت 20:33  توسط ناشکیبا  |  نظرات (0)