وقتی که روز آمده اما نرفته شب!

من بزرگ شده بودم, تو گفتی! قد کشیدن راز یک وجود نامتحد بود برای رسیدن به یک ارتفاع پست. اگر بدانی, اگر بدانی که چقدر کلمات ول دارم برای گفتن و چقدر حواسِ پرت برای خرج کردن باور ات نمی شود. اگر بدانی روح کوچک من تا به چه حد اسیر حقارت شده است باور ات نمی شود. یاد ات می آید یک روز برایت نوشتم که من مفهوم اصلی یک تناقض بلند ام؟ یک پارادوکسِ بلندِ ناپیدا که نتوانی ارتفاع اش را متر بزنی, یا حتی کیلومتر. من یک کودک جسته از کودکی بودم با تقابل تلخ هزار رازِ روز نشده. دل ام می خواهد مجالی بود برای کلمه گفتن تا بدانی تا چه حد کلمه دارم برای گفتن اما بند ها, بند های خود ساخته ام نمی گذارند بزایم کلماتی را که از من خورده اند تا بزرگ شده اند, قد کشیده اند و حالا در ارتفاع پستی به پیری ام می خندند, پیریِ کودکانه ام!

ارتفاع نابسامنی بود پریدن ام, پرواز ام و پر شکستن ام. من گفته بودم که دل ام تنگ خواهد شد برای پاییزِ پنجره ی آشپزخانه, برای کوچه ی پر برگ و برای رنوی همیشه خراب همسایه. من با تو آمدم به لحظه های نیامده, آمدم تا طعمِ خوشِ رویا, آمدم! تو اما نگفته بودی که همیشه احتمالی هست که لحظه های نیامده منغص شوند و بی فرجام, که احتمالی هست برای برگشتن سویِ روز های خوشِ نیامده... گفته بودی؟!

من گفته بودم که چیز هایی هست که جیران شعر های من اند, تو گفتی جیران یعنی؟ و من : "آهو". و ما هیچ وقت فکر نکردیم که این مکالمات بی صدا تا به چه حد شبیه مسافر شده اند.

من می دانستم غم, ضمیر به درد نشسته است و خواب! خواب مخرب چال های روح بود در روزگار سکون و ماندگی, در روزگار حرف و شکوه, که از شکوه دردی می گفت. من گفته بودم :    " از دل غبار غم به گریستن نمی رود        این خانه را به سیل مگر رفت و رو کنند"

                            

اما هیچ غمی به هیچ سیلی هم مجال تخریبی نداد برای آسودگی, آسودگی از غمِ  مضمرِ مرموز.

تو گفتی مضمر یعنی؟ و من نوشتم در ضمیر, نهان, پنهان! تو گفتی هوایی هست, هوای خوشِ بر باد نرفته, گفتی تو باید دل ات تنگ شود برای پاییزِ پنجره ی خانه, برای چای های گرم در سرمای سپیده ی زمستان, برای بوی ادویه ی مادر, عطرِ دارچین روی حلیم اش یا که صدا دادن خلال های پخته ی زیر دندان ها و ترشی زرشک های سیاه خورش در یک ظهر خسته که از هیاهو آمده ای...

من گفتم کدام مادر کدام من؟ چه پنجره بود که روزگارانی دل ام می برد و هوایم می داد؟ تو نشستی, از درد نشستی, فکر می کنم قلب ات ایستاد لحظه ای, آن دم که پرهیب روح منقلبِ من سایه انداخت بر دامن ات و بوی تندِ ماندگی نفس ات گرفت... 

دیگر زبان ات نچرخید که بگویی کوچه هایی هست برای گشتن, برای کشف, برای عاشق شدن. از همان کوچه ها که قرار بود همه شان را برویم و نشد, دیگر نگفتی هنوز نگاه نمکین دخترکی می تواند مست کند لحظه های یک روز ات را, نگفتی راه باز است و هوای سفر نزدیک که سفر باید کنیم, آرام و بی صدا, که هنوز مانده تا کشف, تا عکس تا صدای یک دستِ چارتار, نگفتی  که هنوز دل ات هست برای رفتگی به صدای اش, صدای غم ناکِ نم ناک اش... تنها نشستی و فکر کنم قلب ات به اندازه ی پهنای انقلاب دل ام و به قدر طولایی پارادوکس من بودن ام درد گرفت و من دانستم قلب به درد نشسته دیگر هیچ گاه خوب نخواهد شد...

+ در زار ترین حال _ تخیلِ محض + تمام تن ام درد می کند...

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 16 مهر 1394ساعت 00:35  توسط ناشکیبا  |  نظرات (0)